دردی ست غیر مردن

درخواست حذف این مطلب


بعضی وقتها درد نوشتن می گیردم. بدجوری. مثل درد زایمان. آنقدر که تا حوالی لپ تاپ قدم رو  می روم و می روم و می روم تا بالا ه بازش کنم و آن فولدر نیمه کاره را ندیده بگرم و بیایم سراغ وبلاگ. حالا یا چیزی بنویسم، یا نوشته های قبلم را بخوانم و بخوانم و بخوانم تا گریه کورم کند و تمام!


چرا نمی خواهم بنویسم؟

غلط زیادی . دل دادم به دل دیوانه ام. حرف از پدری بود که باید از خانه دور می شد، باید سخت می شد، باید نرم می شد، بی که بخواهم ، بابا را نشاندم توی قصه. نه دور شد، نه سخت شد، نه نرم شد. مردی شد بی شباهت با مردی که قصه می خواست و بی شباهت به بابا.

هرچقدر هم که بی شباهت باشد، هرچقدر هم که ی قبول نکند ذره ای اشتراک و همانندی با بابا را، خودم که خوب می دانم چه کرده ام. خودم که می دانم بچه شدم و بابا را دیدم و از گذشته و دورنمای خاطره هایی که از بس دورند، بیشتر شبیه خیال  اند، نوشته ام. خودم که می دانم.

حالا جرات ندارم فولدر را باز کنم و بابای توی ذهنم را ببینم. اصلا مگر زور است. دوست ندارم با خیالاتی که با خاطره های محوم ساخته ام روبرو شوم. اصلا شاید شبی، بزند به سرم و تمام فولدر را حذف کنم.