اهل کلمه

درخواست حذف این مطلب


اولین بار نیست که این حس قشنگ را تجربه می کنم، اما هر بار آنقدر کیف می کنم و دلم لب پر می زند از خوشی و می که حد ندارد.

چه آن وقتی که شاگرد بی حس و حال و بی دقت در پاکیزگی و نظم و ترتیب شخصی ِ چند سال قبلم، با چند تا تکان و تشویق به داستان نویسی ،دل به دل کلمه ها داد و زبر و زرنگ، حتی از خواب ها قصه نوشت و پای ثابت فعالیت ادبی  پژوهسرای اداره شد، چه وقتی در کارگاه داستان نویسی، دخترک کلاس پنجمی آنقدر عاقلانه و ماهرانه می نویسد ، چه وقتی مامان یک از هنرجوها که از سرکنجکاوی کنار دخترش توی کلاسم می نشیند و بعدتر می فهمم خودش هم میل سرکشی به قصه گویی دارد اما هرگز به آن مجال ابراز نداده و وقتی از او می خواهم که حتما برایم قصه ای بنویسد و بیاورد، با برق سوزاننده ی توی چشم هایش، پر اشتیاق گفت: (شما چکار می کنید با آدم؟ من همیشه می داونستم که بلدم قصه بسازم.اما هیچ وقت فکر نمی بخوام چیزی بنویسم. خیلی انگیزه می دین به من ). و قول می دهد که بنویسد و برایمان بخواند.

چه وقتی اینجا پیام های شگفت انگیز می بینم.


هدای نازنین!


من آدم خیلی سعادتمندی هستم که این پیام ها را دریافت می کنم. خدا خیلی دوستم دارد.( درست در همین لحظه ای که این پیام ها را می خوانم یا می شنوم).

می دانی که عشق به کلمه و قصه، ریشه کن شدنی نیست. اگر اهل قصه باشی، چه نویسنده، چه خواننده،  قصه تا آ راه، در آدم می جوشد و همیشه این قصه است که ترا دیوانه وار به سمت کتابها و ها و ترانه های می کشاند.هرجا قصه ای باشد، تو نیز همانجایی.

خوشحالم هدی. خوشحالم...


ه که همیشه می نویسد!


لطفا بنویس. ایده جمع کن و طرح بریز و  کلمه بساز.

خدات در همه حال ، از بلا نگه دارد!



- هدی، پیغام گذاشته  و این یعنی می خواهد پیامش فقط برای من باشد. پیامش برای من.اما بازخورد حس و حالی که در من خلق شد، حالی باشد میان من و این خانه.


- به هدی:

قبل تر هم گفتم. اینستاگرام برایم ویترینی جذاب و رنگ رنگی ست که بی نهایت چشم نوازی می کند. اما خانه ی اصلی و واقعی حرفهایم همینجاست. همین وبلاگ. حرفهایی که اینجا می زنم را، کمتر یا هرگز بتوانم  در فضای اینستاگرام بزنم. اینجا راحتم. آسوده ام.  و خیلی حسرت وبلاگهایی را دارم که در این یکی دوسال اخیر سوت و کور شده اند یا سالی یکی دوبار بیشتر حرف نمی زنند.