من از شما می پرسم

درخواست حذف این مطلب

از ظهر که پسرک از مدرسه می رسد تا وقتی می رود بخوابد، مدام با هم کلنجار می رویم. حاضرجواب و زبان دراز است. و بازیگوش. از بچگی هایش کیف می کنم و از بلبل زبانی ها و حوف گوش ندادن هایش کف!

نشستم پای چرخ خیاطی تا چیزکی بدوزم. آنقدر وز وز ( صدای زنبور) و قدقد( صدای مرغ) در آورد که خودش خسته شد. سرم پر بود از صداهای مختلف.مدتی است بلد شده با کلمات بازی کند و پدر اعصاب همه را دربیاورد.

-پارسا صدا در نیار از خودت...

-درمیارم!

-پارسا چرا این برگه ها رو کردی؟

-واقعا چرا این برگه ها رو ؟

-پارسا چرا مشقاتو نمی نویسی؟

-واقعا چرا مشقامو نمی نویسم؟

-پارسا چرا اینقدر حرف می زنی؟

-واقعا چرا اینقدر حرف می زنم؟

چند وقتی هم به سبک رییس جمهور بانمک سابق، می گفت:

-من از شما می پرسم. چرا من مشقامو نمی نویسم؟

-من از شما می پرسم. چرا من این برگه ها رو ؟

القصه! من ایمان دارم که حاضر جو هایش بر می گردد به ژن هایی که از طرف من ارث برده. بس که دور و بر خانواده و اطرافیانم آدم های حاضر جواب  هست!

خانوم پری خانوم

درخواست حذف این مطلب

تلفنم زنگ می خورد. بعد از سلام :

-خانوم پری خانوم؟

-بله.بفرمایید.

-خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟

این سبک احوالپرسیِ پشت سرهم و سریع خاص اقوام پدری است. صدا را نمی شناسم اما. اصلا آشنا نیست. بگو یک درصد!

کلی احوالپرسی می کند و پشت سرهم حال همه را می پرسد.

-مثل اینکه منو نشناختی.

-نه متاسفانه

-واقعا؟ یعنی منو نمی شناسی؟ پس کی می خوای منو بشناسی ؟ یعنی واقعا نمی شناسی؟

-نه متاسفانه.

-چرا منو نمی شناسی؟ آخه چرا نمی شناسی؟

دوست دارم گوشی را بکوبم...نه... شاید آدم رودربایستی دار باشد!

-من زهرام.شناختی؟

-نه عزیزم. کدوم زهرا؟

-زهرا هم گفتم نشناختی؟ آخه چرا منو نشناختی؟

لااقل ده تا زهرا دارم که بی وقفه می توانم اسم شان را بگویم و صدایشان را تشخیص بدهم. اما این زهرا از آن زهراهایی ست که دوست دارد بیست سوالی بازی کند و معمای وجودش را گره به گره بازگشایی کند.

بالا ه بعد از ده تا جمله خودش را معرفی می کند. این زهرا را از حداقل بیست سال قبل به اینور  ندیده ام. از کجا باید صدایش را تشخیص می دادم؟

با بابا نسبت خیلی خیلی دارد. تسلیت می گوید و عذرخواهی می کند که در مراسم نبوده و به خانه ی من هم نیامده و وظیفه اش بوده و انجام وظیفه نکرده و مریض بوده و جدا شده و دختر شوهر داده و اعصابش اب است و...

من متوجه نشده بودم که در مراسم نبوده. اصلا متوجه نبودم که چه انی بودند و چه انی نبودند. اول توی ذهنم جبهه گرفتم که  ( وقتی نبودی، بهانه آوردنت برای چیست).بعد فکر بودن و  نبودن ی در مراسم، واقعا چقدر مهم است وقتی حتی یادم نمانده آنهایی را که بودند.

اما بعدتر فکر چرا مهم است. بودن بعضی ها واقعا مهم است. نبودن بعضی ها هم واقعا مهم است .حتی زنگ زدن و عذرخواهی تلویحی و احساس انجام وظیفه هم مهم است. فکر مهم های زندگی هر ی برای خودش  اهمیت دارد.حتی اگر برای دیگری به چیزی گرفته نشود.



کودک44

درخواست حذف این مطلب

در تعریف حکومت های توتالیتر به تمامیت خواهی ، استبداد، خ مگی و انحصار طلبی بیمارگونه ، تجسس در کلیه ی احوالات و رفتارهای خصوصی شهروندان،پلیس مخفی گسترده و استفاده ی انحصاری از سلاح و رسانه و تک حزبی بودن حکومت ، اشاره می شود.

اتحادجماهیر شوروی در دوره ی استالین، نمونه ی منقرض شده ی تمام و کمال این نوع حکومت است. در این روش حکومت داری، ترس چنان در دل مردم زنده نگه داشته می شود که همگان حتی به سایه ی خود شک دارند.برای زنده ماندن ناچارند, همکار، همسایه، همسر ، پدر و مادر و فرزند خود را به حکومت بفروشند تا در ازای آن چندصباحی بیشتر زنده بمانند. این زنده ماندن تضمینی برای تداوم و بقا ندارد.هرآن ممکن است ی شما رو لو بدهد یا به چیزی متهم کند. ممکن است فقط متهم شوید که در ح مستی به ج تراشی استالین اشاره ای کرده اید، یا در مورد نحوه ی کشته شدن فرزندتان شک دارید به لاپوشانی حکومتی که قتل را به تصادف تقلیل داده، آنگاه است کهدر بهترین ح   محکومید به بیست و پنج سال تبعید درکارگاه های کار اجباری سیبری، و گرنه در همان ساعات اولیه به همراه خانواده، انقل می شوید.

ان حکومت در تمام ساعات شبانه روز، مجازند که وارد خانه ها شوند و متهمان را حتی در رختخواب و دستگیر کنند.آنها آموزش دیده اند که ترس و رعب و وحشت را در بالاترین درجه، در دل متهمان و شاهدان بیرونی ایجاد کنند. نیازی نیست اتهام ی اثبات شود. به صرف اشاره شدن به ی، او گنا ار است . کشتار متهمان فرضی به وفور اتفاق می افتد.

گذران زندگی در مزارع و منازل اشتراکی در شرایط اسفناک و فقدان آسایش نسبی، گرسنگی، قحطی،آدم فروشی، جنایت،از مردم این جامعه، موجود منفعلی ساخته که وسعت دیدش جز از چند ساعت بیشتر زنده ماندن ، فراتر نمی رود. هر ی در هر رتبه و درجه ی اجتماعی و نظامی، در هر لحظه در مظان اتهام است و ممکن است زندگی موقتی اش را از دست بدهد.

زمان داستان اندکی پیش از مرگ استالین است.جسد پسری با تن شده و دهانی پر از خاک کنار راه آهن پیدا می شود.علیرغم تمام شواهد دال بر قتلی وحشیانه، حکومت تشخیص می دهد پسرم قربانی بی دقتی ک نه اش شده و زیر قطار رفته. دومیدوف، حکومتی نیز تشخیص حکومت را بعنوان حکم نهای به استحضار خانواده ی خشمگین و عزادار می رساند.کمی بعدتر دومیدوف با حسادت و بدخواهی یکی از همکاران مورد اتهام قرار می گیرد و با تنزل رتبه ی وحشتناکی به جنوب کشور فرستاده می شود.با پیداشدن اجسادی تکه شده،  مشابه پسری که در مسکو به قتل رسیده بود، فرضیه ی یکی بودن قاتل در ذهن دومیدوف قوت می گیرد. حکومت منکر رابطه ی زنجیره ای بین قتل هاست. معتقد است این اتهام ، سیاه نمایی غرب در مورد شوروی ست و با خلق آن قصد دارد انحطاط و زوال اخلاق را در جامعه ی استالینی نشان بدهد.هرنوع تحقیق و بررسی در مورد قتل ها و فکر به ارتباط میان آنها در نطفه خفه می شود و ان مربوطه تنزل رتبه می گیرند و پرونده مختومه می گردد. طی کشمکش های پرهیجان و استرس آلود، دومیدوف ، همراه همسر زیبایش ( که بخاطر نپذیرفتن همخوابگی با ، متهم به جاسوسی شده و مورد غضب حکومت قرار گرفته )، این تحقیقات را کامل کرده و به قاتل می رسند.

قربانی شدن عواطف و ارتباطات انسانی در اثر خفقانی که حکومت به جامعه تزریق کرده، والدین را به به فرزندان، همسران به یکدیگر، همسایگان را نسبت به هم، مراقب و بدبین بار آورده و این اختیار مضحک را به شما می دهد که برای نجات پدر و مادرتان از مرگ،  اتهام جاسوسی همسرتان را تایید کنیدو او رابعنوان "خائن" "تقبیح" نمایید ، وگرنه زندگی پدر و مادرتان در خطر قرار می گیرد. یا در هرموقعیت غیر منصفانه و جبرآلودی، با بله قربان و چشم قربان، حقوق اولیه ی انسانی تان را فراموش کنید و منکر آن شوید.

در این داستان خوفناک و ترس آور، بخش هایی از تاریخ و سیاست وحشیانه ی دوره ی استالین مقابل چشم خواننده قرار می گیرد. تریلر کودک 44 از  صفحات آغازین تخم وحشت و ترس را در دل خواننده می کارد. مردم از فرط گرسنگی ، پسران همسایه را شکار می کنند و گوشت تن آنها را جیره بندی می کنند و می خورند تا از قحطی مواد غذایی نمیرند.


کودک 44

تام راب اسمیت

انتشارات مروارید

 

-این داستان براساس حقیقت نوشته شده. قاتلی زنجیره ای در دوران استالین ، بیش از 50 کودک را مثله می کند.

-حتی تصور آدمخواری از شدت گرسنگی، وحشتناک است

-گرسنگی ، دیو ه ی درون آدمی را بیدار می کند و حتی سی سال بعد، اثرات مخوف خود را بروز می دهد.

-فکر می کتاب ( زلیخا چشم هایش را باز می کند) شورویِ انحصار طلب را بخوبی نشان داده.اما (کودک44) ، بی رحمی و شقاوت حکومت را عینا و به وضوح، در رده های مختلف اجتماع، به تصویر کشیده.

-ع ی که خودم از کتاب گرفته بودم را پیدا ن . از ع نتی استفاده .

-حتما...حتما.. حتما... این داستان را بخوانید.



رادیو فرهنگ

درخواست حذف این مطلب


ساعت هشت و ربع صبح  ، مثل مرگ خوابم گرفته بود. موبایل را تنظیم برای نیمساعت قبل از برنامه که هم خواب از سرم پریده باشد هم صدایم خواب آلود نباشد.

قبل از نه و نیم بیدار شدم. گفتم یک لیوان آب می گذارم روی میز، کنار دستم که اگر لازم شد بخورم. گفتم با صدای بلند از روی مطلبی بخوانم که صدایم باز شود. گفتم...

در حال گفتم گفتم با خودم بودم که تلفنم زنگ خورد. آقایی که دیروز برای هماهنگ تماس گرفته بود پشت خط بود. سوال ها را ده دقیقه ای پرسیدند و تمام!

آقا.... من لیوان آب...؟

آقا... من گرم صدا...؟

آقا...؟

هیچی دیگر. قرار است صدای گرم نشده و آب نخورده سر صبحی مرا در مورد خواب عمیق گلستان، در یکی از این روزها از برنامه ی  (چاپ اول) رادیو فرهنگ بشنوید.

اعتراف کنم که جو مرا گرفته بود و طوری و  بی تفاوت گونه و  همه چی تمام مآبانه حرف زدم.

اویی هم که الان قلبش 600 تا می زند هم اصلا من نیستم!

دوست گلم ... گلستان بخوان :)

درخواست حذف این مطلب


اگر دوست دارین سی صفحه ی اول #خواب_عمیق_گلستان رو بخونید، به ایـــــــــــــــــن آدرس برید و روی مطالعه ی بخشی از کتاب کلیک کنید.

اگه مایل بودین نظرتون رو به من هم بگین.


گلستان جان تولدت مبارک

درخواست حذف این مطلب


امروز حسابس سرم شلوغ بود. از آن روزهایی که دنبال یک دقیقه وقت خالی می گشتم. همه چیز پشت سرهم و چسبیده به هم باید انجام می شد.

صبح رفتم مدرسه ی پسرک تا در مورد  دو موضوعی که قاصد شده بودم، صحبت کنم.بعد با معلم پسرک کار داشتم. چهل و پنج دقیقه پشت در کلاس منتظر ماندم تا زنگ تفریحشان بخورد و معلمش را ببینم . تلفنم هی زنگ خورد و هی زنگ خورد و وسط صحبت جواب دادم .بعد دوان دوان با پسر جان رفتیم تا انقلاب و دفتر ققنوس و گرفتن سهیمه ی گلستانم. ی اعت بعد در خانه،  تند تند قارچ و سوسیس و کالباس( ناسالم، پرکالری، چرب ، اصلا خود خود گوشت گربه) د می و پنیر بیرون گذاشتم و کنسرو ذرت باز و منتظر پسرجان بودم که خمیر بگیرد تا برای شان پیتزا درست کنم.

هفته هاست که وَک می زنند برای پیتزای ناسالم و من ماه هاست که سوسیس و کالباس را حرام اعلام کرده ام. امروز روزشان بود.

پسرجان نیم ساعت شد، نیامد، ی اعت شد، نیامد، نزدیک ی اعت و نیم شد که آمد و فر با شعله ی روشن، خالی خالی ی اعت روشن بود. از لای در خودش را نشان داد و گفت:

-بربری بسته بود، نون فانتزی هم گفت بیست دقیقه ی دیگه خمیر می زنه. بذار بیست دقیقه بشه، برم ازش بگیرم.

کفری بودم  از اینکه اینهمه دیر کرده و دست خالی آمده ، اما خودم را کنترل :

-بیا تو. نمی خواد بگیری.

رفتم فر را خاموش . پسرجان را پشت سرم دیدم. جعبه ی بزرگ کیک توی دستش بود.گفت:

-این برای تولد گلستان و تولد های آینده ی پرتقال و هزار تا کتاب دیگه که بنویسی و تولدش رو ببینیم.

لال شده بودم. بغلش و صورت تازه تراشیده ی تیغ تیغی اش را هی بوسیدم. غش برای این کارش . مرد شده بود. بزرگ شده بود. حواسش به من بود. 

تا به خودم بیایم و از چلاندن رهایش کنم، دوباره بیرون رفت. داشتم قارچ و پنیر را بر می گرداندم به یخچال و  فریزر. گفت :

-از سنگکی خمیر می گیرم. الان برمی گردم.

تا یک ربع به ساعت سه خمیر شلکی و آبکی سنگک را روی سینی فر پهن می و بالا ه ساعت سه و نیم آماده شد و چهارنفری نشستیم به خوردن خوشمزه ترین پیتزایی که تا به حال از فر اجاق  من در آمده بود.

( نه که حال و هوای دیدن گلستان کاغذی حالم را خوب کرده باشد یا دیدن کار دلبرانه ی پسرجان و کیکش ذائقه ام را خوش کرده باشد، نه! تجربه ام در پخت پیتزا، هربار با خمیرهای مختلف، بهتر و بهتر می شود. حتما که نباید خوشمزگی مال حال دل باشد)

این ع ها را ببینید. همه را پارسا گرفته. در زاویه های مختلف از من و کتاب ها و کیک ع گرفت.

سرشب هم جشن دندان و تولد جانانِ فامیل نزدیک همسر را تجربه کردیم و نشد  که وسط آن جمعیت شاد و سرمست اشکم سرازیر نشود. پسرها توی ماشن سوال پیچم د: مامان تو هم یدی؟

-نه!



-الان یادم افتاد برای پییتزا فلفل دلمه د ن . چرا؟؟فراموشکارم ؟ اصلا بی فلفل چرا اینقدر خوشمزه بود؟

-جناب حسین زادگان مدیر نشر ققنوس، چه بزرگوار و محترم بودند.

-خانم کاظمی مسئول پذیرش آثار و کارهای بعدی، مثل همیشه ماه و نازنین.

-آخه جان من وقتی میگم نمی م ، نمی م خب. چرا اینقدر اصرار می کنی که یادم بیفتد دلم چقدر ش ته و گریه ام بگیرد.

-خدایا شکرت برای روزی که شروع و تمام شد. برای داده و نداده ات. برای همه چیزت.






تمایل

درخواست حذف این مطلب

پرم از کلمه.  پرم از میل نوشتن. پرم از آدم هایی که باید نوشته شوند.

بشدت خسته ام و خوابم می آید.

وقتی دیگر. شاید وقتی دیگر!

جغرافیای اموات

درخواست حذف این مطلب


مجموعه داستانی با مرکز ثقل مرگ. همه ی آدمهای کتاب، به نحوی با مرگ در ارتباطند. یا خود مرده اند یا مرگ یکی از نزدیکان شان را تجربه کرده اند.

در این داستان ها مرگ آنگونه که در عاطفه و احساس ترک بیندازد نیست. واقعیتی ست و صریح. چندتا را با خودکشی برده و برخی را با بیماری و کهولت سن  . بازماندگان ، رفتگان را قضاوت می کنند ، محاکمه می کنند، ناکامی ها و پسماندگی هاشان را به ژن های معیوب پدران شان نسبت می دهند و اوی مرده را شماتت و سرزنش می کنند.

در داستان ( پرنده ی نامرغوب)،مرگ( حتی خودخواسته)، چنان پیش پاافتاده، به س ه گرفته می شود و به زندگیِ روتین و جبرزده، ارجح است .

(گنجشک) اما، کمی احساسی تر و نزدیکتر به عواطف رمانتیک، مرگ پدر را دستمایه ی داستان کرده.

صراحت و بی پروایی نویسنده در بیان افکار از زبان شخصیت ها نکته ی قابل تحسین قصه هاست. از معدود دفعاتی ست که جسارت و شجاعت نویسنده را در ابراز احساسات به قومیت و نژاد و نام بردن صریح از افراد نام آشنا( از کارگردان ها تا بنر مردی که نسلش به میمون ها برمی گردد) ،در داستان شاهدم.


جغرافیای اموات

محسن فرجی

نشرآموت


-مجموعه داستان ها را همیشه دوست داشتم. فراغتی ست دلچسب بین کش آمدن داستان های بلند.

-بی پروایی و جسارت کلام  قصه ها را دوست داشتم.



 

سرب

درخواست حذف این مطلب

بیشتراز یک هفته است که حس سنگینم. انگار یکی یک قیف برداشته ، بالای جمجمه را سوراخ کرده و از همان جا مقادیر متنابعی سرب ریخته توی جسمم. سرب نشست کرده  از نوک انگشت پا تا پشت چشم ها. تا این حد سنگینم و کرخت .

داروی گوارشی ای که صبح ها ناشتا می خوردم ده روزی هست تمام شده. فعلا این سنگینی را انداخته ام گردن آن دوتا قرص نیم وجبی.

طوری ام که انگار باید یک هفته ی کامل، شبانه روزی بخوابم و ی بیدارم نکند تا این همه خستگی  مفرط و سنگینی غریب از جسم و جانم شسته شود.

حالا وسط این بگیر و ببند های جسمی و روحی ، من و پسرک را دریاب که به علت تغییر محل کار آقای پدرش، مدام به بهانه های مختلف باید  خودم بروم مدرسه اش و بیایم یا ببرمش مدرسه و بیاورمش . با بردن و آوردن مسئله ندارم، غرغرهایش بین راه که: ( کاش بابا می برد منو. کاش با ماشین می رفتیم. کاش..کاش...) کشته مرا .( قبلا این کارها با آقای پدر بود)

شب ها زود می خوابم. صبح ها زود بیدار می شوم. انرژی ام ته کشیده. انگار چیزی آن ته مه ها نمانده دیگر. حس می کنم دارم تمام می شوم.

مشق شب

درخواست حذف این مطلب

یک پسرک کلاس نهمی در کارگاه داستان دارم که م می نویسد. مومن است به معلم ادبیات کلاس ششم اش که نوشتن و استفاده از جملات ادبی را یادش داده. همیشه با  قدردانی و احترام از معلم اش یاد می کند. الحق که خوب به جانش نشسته هرچه یاد گرفته.

معمولا  نیم ساعت مانده به اتمام کلاس، می رود که به کلاس زبانش برسد.

دم رفت گفت:

-خانوم... مشق هفته ی آینده مون چیه؟

*

-بعد از تدریس هر مبحث از عناصر داستان ، تکلیفی برای تفهیم مبحث و دست و پنجه نرم با آن برای هنرجوها در نظر می گیرم.

گفته بودن خوب میشی. گفته بودی چیزیم نیست که!

درخواست حذف این مطلب

پارسال همچین روزی...

همچین روزی...

همچین روزی...

بابا عمل داشت. اولین عملش. توده بدخیم بود. اما گفتن درمان آسان و راحتی دارد. گفتن ترس و نگرانی ندارد. زود درمان می شود.

*

امروز ...یازدهم است. شده چهارماه. چهارماه. چهارماه.

بگو چهار سال. انگار کن چهل سال.

سخت می گذرد. سخت. خیلی سخت.

کم طاقت

درخواست حذف این مطلب

یکی از هنرجوها که خانم میان سالی ست ، شماره ام را خواست. شماره را گفتم. دیدم یکی دونفر زیرزیرکی یادداشت د.دیگر ابهت شماره ای ام از دست رفته بود. پس بلند شماره را گفتم و اعلام :

-این شماره م.  برای اوقاتی که  کاری داشتین در مورد ساعت کلاس ها.

*

از آن روز به بعد یکی از پسرهای نوجوان کلاس( فکر کنم کلاس دهمی ست) ، روی چند تا اس ام اس می دهد.

-سلام گرانقدر. ببخشید وقتتون رو گرفتم. خواستم ببینم کتاب...را می آورید.

بعد:

-فلانی هستم

بعد:

ببخشید مزاحمت ایجاد .

جواب نمی دهم. می دانم که پیام های کوتاه هنوز ادامه دارد. می مانم تا حرفش تمام شود.

و بالا ه:

ظاهرا مزاحم شدم. ببخشید.


جواب می دهم.

 روز بعد:

-سلام محترم. ببخشید وقتتون رو می گیرم. لطفا ...

و بعد:

امیدوارم مزاحم نشده باشم

و بعد:

ظاهرا مزاحم شدم. خدانگهدار

*

بچه م طاقت ندارد که لااقل حرفهای خودش تمام شود تا جواب بگیرد. همه حرفها را هم در یک پیام نمی نویسد.

این را بگذارید کنار این موضوع که ، یادم می رود جواب بدهم و گوشی ام کلا توی اتاق است و اصلا کاری باهاش ندارم. مگر زنگ بخورد. گاهی از تنهایی و بیکاری و بی شارژی خاموش می شود حتی. و مثلا  فردای پیام ها جواب می دهم. می بینم چندتا ( ظاهرا مزاحم تان  شده ام) دارم.



دیدمش

درخواست حذف این مطلب

این روزها روز اتفاق های خوب و دوست داشتنی برای من است.

دیروز در جلسه ی نقد کتابِ خانم منیژه آرمین بودم. دیدن دوباره شان برایم خاطره انگیز بود. ایشان یکی از داورهای دوره ی نهم جایزه ادبی جلال بودند .

وقتی با  پرتقال خونی به ایشان معرفی شدم، بلافاصله گفتند : خوندمش. نامزد دور نهایی بود دیگه!

و خوشحالی و شعف قلبی ام هزار برابر شد.

کتاب شب و قلندر نقد شد. در موردش خواهم گفت.


اعتراف کنم که به دلیل شباهتشان با یکی از اقوام نزدیک از همان سال 95 برای من و خانواده، دوست داشتنی و محبوب شدند.




گلستان جان تولدت مبارک

درخواست حذف این مطلب


امروز حسابس سرم شلوغ بود. از آن روزهایی که دنبال یک دقیقه وقت خالی می گشتم. همه چیز پشت سرهم و چسبیده به هم باید انجام می شد.

صبح رفتم مدرسه ی پسرک تا در مورد  دو موضوعی که قاصد شده بودم، صحبت کنم.بعد با معلم پسرک کار داشتم. چهل و پنج دقیقه پشت در کلاس منتظر ماندم تا زنگ تفریحشان بخورد و معلمش را ببینم . تلفنم هی زنگ خورد و هی زنگ خورد و وسط صحبت جواب دادم .بعد دوان دوان با پسر جان رفتیم تا انقلاب و دفتر ققنوس و گرفتن سهیمه ی گلستانم. ی اعت بعد در خانه،  تند تند قارچ و سوسیس و کالباس( ناسالم، پرکالری، چرب ، اصلا خود خود گوشت گربه) د می و پنیر بیرون گذاشتم و کنسرو ذرت باز و منتظر پسرجان بودم که خمیر بگیرد تا برای شان پیتزا درست کنم.

هفته هاست که وَک می زنند برای پیتزای ناسالم و من ماه هاست که سوسیس و کالباس را حرام اعلام کرده ام. امروز روزشان بود.

پسرجان نیم ساعت شد، نیامد، ی اعت شد، نیامد، نزدیک ی اعت و نیم شد که آمد و فر با شعله ی روشن، خالی خالی ی اعت روشن بود. از لای در خودش را نشان داد و گفت:

-بربری بسته بود، نون فانتزی هم گفت بیست دقیقه ی دیگه خمیر می زنه. بذار بیست دقیقه بشه، برم ازش بگیرم.

کفری بودم  از اینکه اینهمه دیر کرده و دست خالی آمده ، اما خودم را کنترل :

-بیا تو. نمی خواد بگیری.

رفتم فر را خاموش . پسرجان را پشت سرم دیدم. جعبه ی بزرگ کیک توی دستش بود.گفت:

-این برای تولد گلستان و تولد های آینده ی پرتقال و هزار تا کتاب دیگه که بنویسی و تولدش رو ببینیم.

لال شده بودم. بغلش و صورت تازه تراشیده ی تیغ تیغی اش را هی بوسیدم. غش برای این کارش . مرد شده بود. بزرگ شده بود. حواسش به من بود. 

تا به خودم بیایم و از چلاندن رهایش کنم، دوباره بیرون رفت. داشتم قارچ و پنیر را بر می گرداندم به یخچال و  فریزر. گفت :

-از سنگکی خمیر می گیرم. الان برمی گردم.

تا یک ربع به ساعت سه خمیر شلکی و آبکی سنگک را روی سینی فر پهن می و بالا ه ساعت سه و نیم آماده شد و چهارنفری نشستیم به خوردن خوشمزه ترین پیتزایی که تا به حال از فر اجاق  من در آمده بود.

( نه که حال و هوای دیدن گلستان کاغذی حالم را خوب کرده باشد یا دیدن کار دلبرانه ی پسرجان و کیکش ذائقه ام را خوش کرده باشد، نه! تجربه ام در پخت پیتزا، هربار با خمیرهای مختلف، بهتر و بهتر می شود. حتما که نباید خوشمزگی مال حال دل باشد)

این ع ها را ببینید. همه را پارسا گرفته. در زاویه های مختلف از من و کتاب ها و کیک ع گرفت.

سرشب هم جشن دندان و تولد جانانِ فامیل نزدیک همسر را تجربه کردیم و نشد  که وسط آن جمعیت شاد و سرمست اشکم سرازیر نشود. چسرها توی ماشن سوال پیچم د: مامان تو هم یدی؟

-نه!



-الان یادم افتاد برای پییتزا فلفل دلمه د ن . چرا؟؟فراموشکارم ؟ اصلا بی فلفل چرا اینقدر خوشمزه بود؟

-جناب حسین زادگان مدیر نشر ققنوس، چه بزرگوار و محترم بودند.

-خانم کاظمی مسئول پذیرش آثار و کارهای بعدی، مثل همیشه ماه و نازنین.

-آخه جان من وقتی میگم نمی م ، نمی م خب. چرا اینقدر اصرار می کنی که یادم بیفتد دلم چقدر ش ته و گریه ام بگیرد.

-خدایا شکرت برای روزی که شروع و تمام شد. برای داده و نداده ات. برای همه چیزت.






اندر حکایت ارتباط فامیلی نزدیک

درخواست حذف این مطلب

یکی از  آن روزهای سیاه، ایستادم پای اجاق، توی آشپزخانه ی مامان. حس خیلی زشت است که هر روز هر روز دختر بایستد به آشپزی برای این همه آدم. هرچند رسم باشد، هرچند مرسوم باشد.

گوشت . پیاز و نخودلوبیا و ... را به ترتیب و رفتاری که خودم در خانه ی خودم دارم، بار گذاشتم و رفتم سراغ کارهای بیرون و ده ریزهای مراسم هفتم که قرار بود دخترانه و خواهرانه باشد برای بابا.

پای اجاق مشغول بودم که دختر گفت:

- گفت تو غذا بپزی؟ غذاهای منو دوست ندارین؟ دستپختم بده؟

بغلش .

-نه عزیزم. این چه حرفیه. خودم خواستم بپزم. مامان اصلا نمی دونه من غذا گذاشتم.

-خب چرا به من نگفتی؟ الان نباید شماها کار کنین. زشته. خودم انجام میدم. راستشو بگو... غذاهای من اینقدر بده؟

-باور کن اصلا اینطوری نیست. بابا، دلم آبگوشت خواست. اینقدر هرروز و هرشب برنج خوردیم حالم بد شده. خواستم غذای نونی بذارم. حالا شب باز خودت بپز. فردا هم تو بپز. همیشه تو بپز. امروز غذای منو تحمل کن.

خندیدیم. مطمئن بودم قضیه حل شده.

طی چند ساعتی که غذا عمل بیاید و آماده شود رفتم و برگشتم. گفته بودم ی کاری به غذا نداشته باشد. برای خودش می جوشد و قل می زند. خودم می آیم و سیب زمینی اش را می ریزم و باقی کارها. وقتی برگشتم دیدم سیب زمینی اش را انداخته اند و سیب زمینی ها ترکیده و شکم داده اند توی آبگوشت. دختر با لبخندی پهن گفت:

-گفتم شاید دیر بشه. سیب زمینی شو ریختم.

مخلفات را بیرون کشیدم و ریختم توی یک ظرف تا با گوشتکوب  بکوبم.

-می خوای کوبیده کنی؟ از گوشت و سیب زمینی کنار آبگوشت بدت میاد؟

-نه خوشم میاد اتفاقا. اما کوبیده هم خیلی عالیه.

-آره. خوبه.

متوجه بودم که زیرزیرکی تحت نظرم.

*

سرسفره مامان گفت:

-دست درد نکنه عزیزم. خیلی خوب شده.

آقای داماد گفت:

-خوشمزه شده. دستت درد نکنه

یکی دونفر دیگر هم گفتند. حالا یا واقعا خوش شان آمده بود، یا تعارف بود. دختر گفت:

-تو گوشت شو سرخ کردی نه؟

-آره. یه کم تف دادم. سرخ که نه. همون تف دادن.

-یک جور دیگه هم میشه درست کرد. گوشت و نخود و لیمو و ادویه و آب و بقیه رو با هم می ریزی و میذاری بپره. بهش میگن دیزی.

-اونم درست می کنم. اما الان چند سالیه که اینطوری می پزم. بچه ها هم بیشتر دوست دارن. شما خوشت نیومد؟

-چرا..چرا... خوشمزه شده

که سرظهر رسیده بود به ما گوش می داد. ( این ، ی من و آن دختر است) .چند لقمه خورد و گفت:

-دفعه ی بعد گوشتهاتو با بقیه ی موادت بریز تا بپزه . ببین چی میشه. عالی میشه. انگشتهاتم می خوری. دیگه سرخ نکن

( انگار هیچکدام باور نداشتند جور دیگری هم بلد بپزم. و اصلا بابا جان من آبگوشت بلدم. چند جورش را هم بلدم)

شیطنتم گل کرد:

-تازه حبوباتش رو هم یک سر تف دادم. دختر و با هم با تعجب نگاهم د. گفت:

-چی؟؟؟

-آبگوشت رستورانی همین طوریه. حبوباتش رو یه سر تف میدن.

-کی گفته؟

دختر بود.

گفت:

-میگم غذا مزه ی آبگوشت نمیده!!!

مامان به دفاع از دخترش وارد شد:

-خیلی هم خوشمزه و عالیه. هر ی یه طور درست می کنه. این هم خیلی عالیه. حالا تا تجربه ی پری اندازه ی تو( خواهرش) بشه، طول میکشه

بفرما. خواست ابرو را درست کند، چشم را هم کور کرد. شیطنته داشت قل قل می کرد .گفتم:

-قورمه سبزی و قیمه هم خواستین درست کنین، لوبیا و لپه رو یه سر کوچولو تف بدین. اینم تجربه کنین. یه بار. هر تجربه ای جالبه. این هم دستور رستورانیه.

و دختر عاقل اندر سفیه نگاهم می د. گفتم:

-یه مدل آبگوشتم هست که توش گوجه ی رنده شده رو با نعناع  تف میدن و با گندم پخته قاطی می کنن. اونم عالیه. امتحان کنید. الان یادم نیست مال کدوم . اما دو بار درست . خوشمزه میشه.

*

سه روز بعد دختر آبگوشت گذاشته بود.  وقتی غذا را می کشید گفت:

-اینو بخور تا بفهمی آبگوشت واقعی چه مزه ای میده. ناراحت نشی ها. غذای تو هم خوب بود. اما غذای واقعی یک چیز دیگه ست.

بعد از پسرکم پرسید:

-غذای من بده ؟ این خوشمزه تره یا آبگوشتهای مامانت؟

پسرک داشت سیب زمینی سرخ شده می خورد. او اصلا آبگوشت نمی خورَد. در هیچ کجای عالم!


دخت اییزی

درخواست حذف این مطلب


تماس گرفتن گفتن منتشر میشه


خواب عمیق گلستان

اتوبوس سواری

درخواست حذف این مطلب

1-یازده کتاب از لیستم رو نیافتم.

چه وضعشه آخه!!

تازه منهای اون  منشوریه و ناشر  خارج از ایرانیه


2-چقدر کند و ریل و در آرامش کامل به سر می برن کتابفروش های محترم. کاری که در عرض پنج دقیقه انجام میشه رو قششششششششششششششنگ نیم ساعت طول میدن. پسرجان هم از خدا خواسته...این کندی و وقت کشی رو ارج نهاد و کلاس ریاضی شو برباد فنا داد.


3-پسرها برای اولین بار ، لااقل در سه سال اخیر، در آرامش و دوستی به سر بردن و وسط خیابون صدای زیبای منو درنیاوردن و روی اعصابم اسکی ن .اونقدر که دلم می خواست هر نیم ساعت یکبار بغلشون کنم و ماچ بارون شون کنم و بگم: مامانیای من...مرسی که هستین! تا این حد مامان بچه ی آروم ندیده ای شدم من.والله بخدا!


4-توی brt  بهم ریختم و اشکم سرازیر شد. پیاده شدیم و پسرک گفت: چرا؟ چی شد؟ نشد که بپیچونم. گفتم: آ ین باری که با brt  جایی رفتم...

پرید وسط حرفم:

-خب ...خب... فهمیدم. متوجه شدم. تا آ شو فهمیدم. نمی خواد احساساتی بشی دوباره. گریه نکنی. احساساتی نشو. صداتم نلرزون. اشکاتم که باز دراومده. نگو دیگه. بسه دیگه . خودم فهمیدم. وای وای وای..آ ین باری که سوار شدی چی شد؟ بله بله خودم می دونم .نمی خواد بگی. نگی ها. خودم می دونم. نمی خواد بگی. وای ...آ ین باری که سوار شدی...

من مات و مبهوت نگاهش که مسلسل وار داشت پشت سرهم حرف می زد که مثلا گریه م نگیره. اول کفری شدم. بعد زدم زیر خنده.

اگه پسرجان ترمز رو نکشیده بود، تمام طول ولیعصر رو می خواست یک بند حرف بزنه.

چندساعت بعد توی تا ی، گفت:

-مامان یعنی چی آخه؟ آ ین باری که سوار brt تی شدم و بعد هم گریه؟؟ چقدر رمانتیکی آخه؟

-پسرک..زشته اینطوری حرف می زنی. باید به غصه و اندوه بقیه احترام بذاری.نه اینکه مس ه شون کنی. تو اصلا می دونی من می خواستم چی بگم؟ می خواستم بگم آ ین باری  که...

-بله خودم می دونم. خودم می دونم. آ ین باری که با اتوبوس رفتی ، داشتی بیمارستان می رفتی . برای همینم گریه ت گرفت.الانم می دونم خودت می دونی ن مس ه ت ن . می خواستم ماجرا رو طنز کنم که بخندی.

توی سرم به جمله ی ناتمامم فکر :

-آ یت باری که سوار brt  شدم، بابام زنده بود.

یک جلسه ی خوب

درخواست حذف این مطلب


امروز منتقد یک کتاب نوجوان بودم . کتاب ( آناهید ملکه ی سایه ها ) از اقای ( جمال الدین اکرمی).

دیگه نگم براتون که چه جلسه ای بود و چه نویسنده ی ماهی بودن آقای اکرمی.اونقدر پرانرژی و سرحال و فعال که کودک درون شون را به عینه می شد دید و لذت برد از این همه سرزندگی.

هنوز پر از انرژی ام. بازتابش اون همه انرژی هنوز در من پیداست .

آقای اکرمی ، نقاش هم هستند. کلی ماسک همراهشون بود و با شخصیت دادن به ماسک ها، روی صورت بچه های کانون، قصه ی تازه ای خلق کرد و قصه گویی خلاق رو به بچه ها آموزش داد.

از قضا جلسه ی دیروز کارگاه داستان نویسی ما هم به نویسندگی خلاق می پرداخت. قرار شد هنرجوها با سه تا پنج چیزی که توی جیب یا کیف شون داشتن، شخصیت داستانی بسازن و یک قصه بنویسن و جلسه ی بعدی بخونن تا در موردش حرف بزنیم.

در مورد کتاب آناهید حرف خواهم زد.







اعتماد به سقف

درخواست حذف این مطلب

میگه: برام جایزه می ی؟

میگم: به چه مناسبت؟

میگه: آقامون توی دفتر همگامم یادداشت گذاشته برام.

دفترچه ی همگام از اول دبستان پسرجان و پسرک، یکی از اجزای مهم مدرسه ست. وسیله ی ارتباطی بین اولیا ست و معلم.  خلاصه یادداشت رو میاره. آقاشون نوشته:

( در این ماه از پارسا بیشتر راضی هستم)

میگم: ماه قبل چه شا اری زدی که این ماه ازت راضی تره و ماه قبل کمتر راضی بوده؟

میگه : می تونیم یه جور دیگه هم به قضیه نگاه کنیم. ماه قبل من ماه بودم. این ماه ، من ماه تر بودم. برای همین این ماه ازم بیشتر راضیه!


همین دیگه . من حرفی ندارم!



جانی و جانانه ای...

درخواست حذف این مطلب


پسرجان سرشبی با گریه های طوفانیش، حالمو گرفت. مچاله ی مچاله ام.

گواهینامه ش  ، بابا رو یادش انداخته. شبهایی که گنبد بدون خبر من و آقای پدر، می بردش رانندگی و بهش گفته بود به محض گرفتن گواهینامه ماشین شو میذاره در اختیارش ، بدون امر و نهی و مراقب باش و ... . یاد بچگیاش افتاده بود که بابا می نشوندش روی پاش و می بردش بنزین می زد . یاد هزار چیز دیگه از بچگیاش با بابا.

هق هق می کرد که: همین امشب منو بفرستین برم گنبد. میرم سرخاک و بر می گردم. فقط نیم ساعت پیشش بمونم و برگردم.

نمی دونم غم خودم رو کجا پنهان کنم با این بچه های احساساتی بدتر از مامانشون.

*

اسم ( جانان) این روزها خیلی پرطرفداره. توی فامیل آقای همسر هم چندماه قبل نوزادی با این اسم داشتیم.

آرزو می کنم که همه جانان هایی که هستن و میان، سلامت باشن و قدم شون پر از خیر و برکت باشه برای دنیای ما .


*

احساس می کنم دارم به این خونه وابسته میشم. تا هرچی میشه، سریع میام اینجا.

باید این رشته رو مراقبت کنم. وابستگی رو دوست ندارم.عاقبت خوبی نداشته هیچ وقت.

خواب عمیق گلستان منتشر شد

درخواست حذف این مطلب

خب...

ظاهرا گلستان جان هم منتشر شد

هنوز به دست من نرسیده و ی هم بهم زنگ نزده. فقط توی سایت دیدم که قیمت خورده و توی سبد ید قرار گرفته



خواب عمیق گلستان

پروانه سراوانی

انتشارات هیلا / گروه انتشارات ققنوس



اینــــــــــــــــــــــــجا  


 و





اینـــــــــــــــــــــــجا


ببینید.


برخورد نزدیک از نوع سوم

درخواست حذف این مطلب

گفتم یه کم هم این وجه خبیث منو بشناسین.

پیام های رد و بدل شده بین یک خواننده و من :



سلام
سواِلی که مغزمو میخوره
چرا بی توضیح آدما رو کنار میذارند....؟!
جوابشو شما میدونی؟! گویا نویسنده ی با کمالاتی هستید گفتم از شما بپرسم!!


سلام
قبل از هرچیزی، همین با گوشه و کنایه حرف زدن یکی از دلایل مهم کنار گذاشته شدنه. مگه صریح بودن( بی ادبی و گستاخی نه...صریح و صادق بودن ) چه ایرادی داره که کنایه و طعن میاد توی کلام؟؟
مثل همین : نویسنده ی باکمالات!!!!!!!!!!!! این یکی از اون لحن هاییه که من یکی رو مجبور می کنه طرف رو بگذارم کنار!!!!!

حالا ...

ی که فکر می کنه بی توضیح کنار گذاشته شده، داره سر خودش کلاه میذاره. محاله که ی ، ی رو بی دلیل کنار بگذاره. هرچه قدمت و عمق رابطه ای بیشتر باشه، دلیل تمام ش دردناک تر و کشنده تره. ایمان داشته باشین که اونی که مجبور شده کنار بگذاره از ی که کنار گذاشته شده، درد بیشتری رو تحمل می کنه.
اگه آدم بگرده توی رفتار و کردار خودش، متوجه میشه که دلیل این کنار گذاشته شدن چیه. خیلی ها فکر می کنن حرفهاشون، کارهاشون و ... شخصیه و مخفیه و ی متوجهش نمیشه. اما همونها باعث ت یب اعتماد بین دونفر میشه و درنهایت منجر به قطع ارتباط.

شاید هم تند رفتم چون دلم پر بود از این قضیه

شما به دل نگیر. شما فکر کن طرف لیاقت شما رو نداشته و شعورش نمی رسیده .خلاص. این هم یک راه تحمل شه.

***********************

ممنون، یه سوال بود، که دخترم باید مدرسه ارائه میداد، فکر نمی جواب بدین. خیلی ساله که وبلاگ شما رو چه اینجا، چه قبلی رو تقریبا هر روز چک می کنم ومی خونم.در مورد کمالات! اصلا متلک نگفتم، متناتون منو به این سمت کشوند، فهم خوبی از اطرافتون دارین، اون علامت تعجب هم، من کلا زیاد آ جمله هام بکار می برم، بدونِ هیج قصدی، اگه رنجوند شمارو، شرمنده.
بازم ممنون، راضی باشین تقریبا عین متنتون رو کپی کنم برای دخترم.
من خودم آدما رو کنار گذاشتم، جوری که تصورش رو نمی کنید، تاحدی که هرچی یادگاری ازش داشتم رو ریختم تو کیسه، گذاشتم تو سطل بازیافت
فقط مشکلم این بود، نویسنده نیستم که بتونم انقدر خوب جملاتم روبه هم چفت و بست بدم، برای همین ازتون کمک گرفتم.
پاینده باشید.

از محبت شما ممنونم.و خیلی خیلی خوشحال و شادم که وبلاگ رو دنبال می کنین.
عذرخواهی نکنین. شاید من بد متوجه شدم. و الان شرمنده ام
نمیدونم دخترتون چندساله ست و جواب تند و تیز من به دردش می خوره یا نه.اما امیدوارم معلمش بهش منفی نده
شما هم کار بسیار بسیار خوبی کردین که با سطل بازیافت دوست شدین. والله

********************************
من به زبون خودم بهش گفتم، برداشت خودشو بنویسه، عین به عین که می فهمید کار خودش نیست
درواقع سوال این بود
چی میشه، دوتا دوست یا همسایه یا همکار که چندین سال همو می شناسند، از طرف یکیشون رابطه قطع میشه؟
بین ۳۰ تا ۵۰ کلمه علتش رو تعریف کنند.
سال ششم، معلم خارجی طور ادبیاتش ما رو بیچاره کرد
برا همین گفتم مغزمو خوردش
دخترم اون بخش لیاقت نداشتش رو خیلی پسندید
معلمشم دلش بخواد، از این بهتر نمی تونه جواب بگیره



دم معلم خارجی طورش گرم
دم شما هم گرم که اینقدر باحالین
دم من هم گرم که ادبیات حرف زدنم اینطوری داش مشتی شده

کلا همه مون از اون بخش لیاقت خیلی خوشمون میاد

نترسی

درخواست حذف این مطلب


دوتا توده ی زیر پوست سرم توی یکماه اخیر به سرعت رشد کرده و بزرگ شده بودند. پانزده سال یا بیشتر است که با خودم دارم شان. ها گفته بودند چربی زی وستی ست و نباید دستکاری شود. ممکن است تحریک شده  و بیشتر شوند. یا خطرناک شوند. من هم کاری شان نداشتم. تا یکی دوماه قبل که متوجه شدم دوسه برابر شده.

سراغ پوست رفتم. همان ی که سالها پیش اگزمای دستهام را درمان کرد و برای قدردانی از او، توی داستان (پشت کوچه های تردید) ، در همان صفحه ی اول قصه نشاندمش.

گفت:

-پیلاره. چیزی نیست. نترس.

-چرا بزرگ شده ؟ این همه سال چیزیش نشد الان چرا یکهو  رشد کرده؟دردناک شده.

-نترس! اینها خطرناک نیستن. اصلا خطری نداره. فقط مثل میوه ای که رسیده، الان وقت رسیدنش شده. باید برداریمش. اگر برنداریم، اونقدر رشد می کنه تا زیر پوست سر بترکه و تا مدتی چرک می زنه از پوست. برداریش بهتره.

-باشه بردارین.

ادامه داد:

-نترس... خب!؟  اصلا نترس. خطرناک نیست.اصلا خطری نداره. کاملا بی خطره. مشکلی ایجاد نمی کنه برات حتی اگه دست نزنیم بهش. اما برداری بهتره تا خودش بترکه. اینا چربی نیست. غده ست. منشاء ش هم معلوم نیست. نترسی. خطرناک نیست.

نفس بلندی کشید و انگار که بخواهد حرف آ را بزند گفت:

-یعنی می خوام بگم سرطان نیست. نباید بترسی!

خندیدم. خنده ام گرفت خب. سرطان!! فکر می کرد از سرطان می ترسم؟ برگشتنی به همسرم گفتم:

- خبر نداره که سرطان دیگه یکی از اعضای خانواده ی منه. یک عضو فعال و اکتیو. میاد باهامون غذا می خورم، دوغ شو می نوشه ، می خوابه، سریال می بینه، اونقدر مقدمه چید که بخواد بگه نترس سرطان نیست. هه.. جان من از چیزهایی دیگه ای می ترسم. سرطان که مادر و پدر و خواهرمه و معلوم نیست کی خودم...هه..



نظرش

درخواست حذف این مطلب


-این وبلاگ توئه؟

-بله

-چقدر اسمش بده

-چرا؟ اسم به این قشنگی!

-اسمش آدمو یاد خودکشی میندازه

-چرا؟؟؟

-اصلا شانه هیچی ! پروانه آدمو یاد پاییز میندازه. اینم یه دلتنگی بزرگیه ! دلتنگی هم یه چیز خیلی بده! خیلی بده. اسمش خیلی بده!

*

پسرک  لحظه ای کنارم نشست و سرک  کشید توی لپ تاپ و نظر می دهد در مورد وبلاگم! 

ما را هم برق گرفت

درخواست حذف این مطلب


و از عجایب و غرایب روزگار اینکه آقای بلند بالای این پست  از پرتقال خونی خوشش آمده در حدی که باید آن را به همگان تدریس کرد.

نیمساعتی وقت کلاس گرفته شد تا تحسین و ستایش هایش را بگوید و البته نیمه کاره ماند و باید فقط ی اعت وقت اختصاص بدهم به ایشن تا بقیه ی تعریف هایشان را مستند بیان کنند. و کلی سوال در مورد اینکه من در مورد بلوغ پسران از کجا می دانم. من در مورد باغ پرتقال از کجا می دانم. من در مورد....


و خب..البته که من هم باورم شد!!